گفتگویی با مانوئل پوییگ
فصلنامهی ادبی "پاریس ریویو" ,شمارۀ 113 ، زمستان 1988
کتلین ویتن که این گفتگو را انجام داده، روزنامهنگار است. مانوئل پوییگ، نویسندهی خوب آرژانتینی، آثار بدیعی پدید آورد که معروفترینشان شاید نمایشنامهای است به نام بوسهی زن-عنکبوت، که فیلم خوبی هم در اواسط دههی هشتاد بر پایهی آن ساخته شد. پوییگ که همجنسخواه بود، در ژوئیهی 1990، به سن 57 سالگی، بر اثر بیماری ایدز در مکزیک درگذشت.
خوانندگان آثار مانوئل پوییگ، نویسندهی آرژانتینی، انتظار دارند همواره یک رشته ترفندهای همیشگی را در نوشتههای او ببینند؛ از جمله نوآوریهایی در فنون داستانگویی، کمدی سیاه، و نیم نگاهی به تأثیرهای فرهنگ مردم – بویژه سینما – بر روان انسان. پوییگ در سال 1932 در شهرکی به نام "خنرال وییهگاس"General Villegas) ) در حومهی بوئنوس آیرس، به دنیا آمد، و از ده سالگی شروع به آموختن انگلیسی کرد تا بتواند فیلمهای آمریکایی را که هر روز بعدازظهر با مادرش میدید بهتر بفهمد. در 1946 پدر و مادرش او را به یک مدرسهی شبانهروزی آمریکایی در بوئنوس آیرس فرستادند، و بعد وارد دانشگاه بوئنوس آیرس شد و آنجا بود که ادبیات و روانشناسی و فلسفه نیز جزو مواد مورد علاقهاش در آمدند. اما پوییگ بیش از هر چیز میخواست فیلمساز بشود. و سرانجام در سال 1955 موفق شد با گرفتن یک بورس تحصیلی به رم برود و در مدرسهی سینمایی مشهور آنجا – مرکز تجربی سینماتوگرافی – به آموزش فیلم و سینما بپردازد. اما خیلی زود دریافت که مدرسهی سینمایی رفتن چیزی جز اتلاف وقت نیست، پس چمدانش را بست و راهی پاریس و لندن شد، و در این میان شروع کرد به نوشتن فیلمنامه. اما از طریق تدریس زبان و ظرفشویی بود که امرار معاش میکرد. پوییگ سپس به قارهی آمریکا برگشت؛ ابتدا به بوئنوس آیرس و بعد به نیویورک، و شروع کرد به نوشتن داستان. نخستین رمان او، به نام خیانت ریتا هی ورث، زندگینامه گونهای از سالهای کودکیاش در آن شهرک دورافتاده، در 1968 در بوئنوس آیرس چاپ شد. طی بیست سال بعدی، پوییگ در مکزیکو سیتی، بوئنوس آیرس، نیویورک و ریو دو ژانیرو زیست و هفت رمان دیگر نوشت: تانگوی پر اندوه (1969 )، ماجرای بوئنوس آیرس (1973 )، بوسهی زن-عنکبوت (1976 )، پوبیس آنجلیکال (1979 )، لعنت ابدی بر خوانندهی این صفحات (1980 )، خون عشق کامیافته (1982 ) و شب حاره سر میرسد (1988 ). پوییگ بجز در سنین کودکی و نوجوانی، به ندرت در آرژانتین زندگی کرد، اما همهی رمانهای او، به استثنای خون عشق کامیافته دربارهی آرژانتین و یا کشمکش آرژانتینیها با زندگی در تبعید هستند. هنگامی که در خانهی پوییگ در ریو دو ژانیرو به دیدارش رفتم، از سلوک عمیقاً آرژانتینیاش به حیرت افتادم، یعنی ادب و نزاکت و کف نفسی که به ندرت در میان برزیلیهای فارغ البال دیده میشود. لاغر و خوش سیما و سبزه بود، با چشمانی سیاه و گویا. اهمیت زیادی به مصاحبه نمیداد، اما رضا داده بود که سه بار پای صحبتش بنشینم، و هر بار با وقفهای شش ماهه. اولی را نیز به این شرط پذیرفت که صرفاً یک صبح تا ظهر با هم از هر دری حرف بزنیم. آن روز صبح، شنبهای سرد و بارانی در ماه مه 1988 ، روی مبلهای راحتی در یک سوی اتاق پذیرایی دلپذیری نشستیم؛ اتاقی با کف کاشیکاری، گلدانهای بسیار و پوستری از بُتِ تانگوی آرژانتینی، کارلوس گاردل، بر دیواری سراسر سفید. گفتگو با لحنی رسمی و به زبان اسپانیایی شروع شد، و هنگامی که به انگلیسی روی آوردیم، کمی خودمانیتر گردید. در جریان گفتگو، دریافتم که چرا دل خوشی از گفتگو نداشت؛ بسیار دقیق بود و سخت متمرکز، و شدیداً محتاط در مورد گزینش واژهها، حتی موقعی که از یک زبان خارجی استفاده میکرد. و آنگاه که واژهی دلخواهاش را مییافت، گل از گلاش میشکفت.
* * * *
- تفاوت بین فیلم و رمان چیست؟
پوییگ : بنا به تجربهی خودم، یک داستان حماسی را خیلی راحت میتوان به فیلم در آورد. رمانهای واقعگرا – از آن نوع که به جزئیات کوچک میپردازند و با گونهای برخورد تحلیلی ساخته و پرداخته میشوند – معمولاً فیلمهای خوبی از آب در نمیآیند. فیلم، سنتز است. زندگی تیرهی روزمره و واقعیتهای روزمره را بخصوص به دشواری میتوان به فیلم در آورد. یک بار داشتم با یک فیلمساز دربارهی این موضوع بحث میکردم، و او گفت: « این درست، اما ببین ایتالیاییها چه فیلمهای واقعگرایی ساختهاند، مثلاً اومبرتو د ( (Umberto D.از ویتوریو دسیکا». من استدلال او را نپذیرفتم. از زندگی تیره و تار روزمره در اومبرتو د خبری نیست. این فیلم دربارۀ خودکشی است. یک نفر میخواهد تصمیم بگیرد که خودش را بکشد یا نه. یک فیلم حماسی است در حجاب یک فیلم واقعگرا دربارهی زندگی روزمره. من در رمانهایم دوست دارم چم و خمهای پر پیچ و تاب زندگی روزمره را در معرض نمایش بگذارم؛ ماهیت و زیرساخت تنشهای اجتماعی را نشان بدهم و بگویم که پشت هر یک از اعمال کوچک ما چه فشارهایی نهفته است. گرداندن این مایه به فیلم کار بسیار مشکلی است. با فیلمهایی که به شخصیتهای مجازی و اغراق شده و موقعیتهای تصنعی (استیلیزه) میپردازند خیلی راحتتر میتوانم برخورد کنم.
- به همین دلیل است که فیلمهای آمریکایی دههی چهل را دوست داشتید؟
پوییگ : دقیقاً. آن فیلمها عین خواب و رؤیا بودند و به تمامی تصنعی؛ یعنی درست همان چیزی که به درد سینما میخورد، چون خواب و رؤیا، امکان برخورد مصنوعی را به آدم میدهد.
- به نظر شما دیالوگهای آن فیلمهای دههی چهل، به دیالوگ نویسی برای رمانها کمک کردهاند؟
پوییگ: بعضی قواعد داستانگویی را از فیلمهای آن دوره یاد گرفتم. بخصوص اینکه چگونه باید هیجان و دلهره را در تمامی داستان گسترش داد. اما بیشتر به تحقیق و تجسس در تأثیر این فیلمها بر مردم علاقه دارم.
- بر مردمی که با آنها بزرگ شدید؟
پوییگ: خوب، بله... بر شخصیتهای من. شخصیتهای [داستانهای] من همه تحت تأثیر آن رؤیاهای سینمایی بودهاند. در آن دوره، فیلم و سینما اهمیت زیادی برای مردم داشت. چیزی همانند کوه اُلمپ. ستارهها هم الهگانشان بودند.
- پیداست که در سالهای کودکی، واله و شیدای سینما بودهاید. با کتاب چه میانهای داشتید؟
پوییگ: یکی از اولین کتابهایی که خواندم سنفونی پاستورال آندره ژید بود. سال 1947 بود که او جایزهی نوبل را گرفت. همان مواقع بود که فیلمی از همین رمان ساخته شد، و به این ترتیب ژید وارد حوزهی مورد علاقهام – سینما – شده بود. رمان را خواندم و سخت شیفتهاش شدم. یادم است که چندی بعد تحت تأثیر نخلهای وحشی فاکنر قرار گرفتم. دو نویسندهی کاملاً متضاد؛ ژید با سبک و سیاقی کاملاً حساب شده و مقتصد، و فاکنر آنهمه ریخت و پاش.
- نخلهای وحشی را به انگلیسی خواندید؟
پوییگ: نه، ترجمهی اسپانیایی بورخس را خواندم، که کاری است بسیار زیبا. اما کتابهای دیگر فاکنر را به انگلیسی خواندم. هیچ وقت دوباره به سراغ نخلهای وحشی نرفتم، ولی براین من همیشه نمونهی تمام عیار یک نوشتهی درونی بوده است.
- میخواهید بگویید که تخیل نویسنده از دو حال خارج نیست: یا حسابشده است و یا درونی؟
پوییگ: میتوان گفت که همواره از یک انتها تا به انتهای دیگر در حرکت است. و میان این دو نهایت، مایههای میانی را داریم. این روزها دیگر به سختی میتوانم داستان بخوانم. طوری که آن قلمرو گستردهی لذت را از دست دادهام. خدا را شکر که هنوز از سینما و تئاتر لذت میبرم.
- یعنی واقعاً هیچ داستان نمیخوانید؟
پوییگ: نوشتن، لذت خواندن را در من کشته است، چون دیگر نمیتوانم با آن معصومیت لازم و ضروری، چیز بخوانم. وقتی که یک خوانندهی معصوم هستید، خیالپردازی ِ دیگران را میپذیرید؛ سبکشان را قبول میکنید. این روزها مسائل و مشکلات نویسندگان دیگر در زمینهی سبک، بیدرنگ مرا به یاد مسائلی میاندازد که خودم در این زمینه دارم. موقعی که دارم یک رمان میخوانم، در واقع مشغول کار هستم. راحت نیستم. تنها رشتهی مورد علاقهام در حال حاضر، زندگینامه است و زندگینامهها را با ولعی باورنکردنی میخوانم، چون نکتهها واقعیاند و از بازی سبک هم خبری نیست.
- حتی رمانهای اخیر شما هم به فیلمهای دههی چهل مربوطاند. حالا هم به سینما میروید؟
پوییگ: خیلی کم. علتش هم فقط این است که از بس وسط فیلم از سینما بیرون میروم که ذله میشوم. حیفم میآید، چون میدانم که ممکن است یک چیزهای مثبتی را از دست بدهم. اما بهای تماشای ساعتها آشغال، بسیار سنگین است. البته فیلمهایی از سراسر دنیا برایم میفرستند...فیلمهای عجیب و غریبی از بارسلون، رم، لس آنجلس، لندن. وقت دیدن ِ آنها را هم البته ندارم.
- آن فیلمها را برایتان میفرستند، چون فکر میکنند که از فیلمهای قدیمی خوشتان میآید؟
پوییگ: بله، من یک شبکه درست کردهام. خیلیها هستند مثل من که به یک دوره یا کشور خاص علاقه دارند. مثلاً من عاشق سینه چاک فیلمهای مکزیکی دهههای چهل و پنجاه هستم. دنیا خبر ندارد که چه گوهرهایی را از دست داده است. یک نوع تعصب ابلهانه علیه بعضی ملیتهای سینمایی وجود دارد، و به این علت، فیلمهای بسیاری مورد بیمهری قرار میگیرند، حال آنکه هر یک به نوبهی خود جواهری بیهمتا ست. در حقیقت، من فکر میکنم که بهترین فیلمهای آمریکای لاتین، فیلمهای مکزیکی هستند، حداقل فیلمهای آن دورهی خاص. از نظر جامعهشناسی، به فیلمهای آرژانتینی هم علاقه دارم.
- مطبوعات برزیلی زیاد از آرژانتین نمینویسند. اینجا در یک کشور همجوار میهنتان، همانقدر خود را دور از وطن حس نمیکنید که مثلاً در مکزیک یا نیویورک؟
پوییگ: نیویورک که خیلی دور است؛ باز مکزیک بد نیست.
- آیا به آسانی میتوانید خود را با فرهنگهای مختلف تطبیق بدهید؟
پوییگ: من به آسانی زبان یاد میگیرم؛ بجز البته زبان آلمانی. تجربهی من در رم، نیویورک و مکزیک این بود که یا باید تن به موج بسپاری یا کارت زار است. من همیشه این آرزوی تعلق داشتن و پیوستن به یک کشور را داشتهام. اینجا در برزیل، محافل ادبی هیچ روی خوشی به من نشان ندادهاند. اما با مردم به راحتی کنار میآیم.
-برخوردتان با محافل ادبی به چه دلیل بوده است؟
پوییگ: کتابی نوشتم به نام خون عشق کامیافتهکه داستانش در برزیل میگذرد؛ و در محافل ادبی اینجا تصمیم گرفته شد که نادیدهاش بگیرند؛ تو گویی اصلاً چنین کتابی چاپ نشده است.
- گویا شخصیت اصلی این رمان، ژوزهمار، نجاری بود که در خانهی شما کار میکرد، بله؟
پوییگ: تقریباً همهی کلمات این کتاب از دهان اوست. من فقط گفت و گوهایمان را ویراستهام. اصلاً کار من این بود که همهی دستمایه را از او بیرون بکشم. یعنی او را در حال و هوایی قرار میدادم که صحبتاش گل بیندازد و هر چه دل تنگش میخواهد بگوید.
- کتاب را هم خواند؟
پوییگ: او سواد درست و حسابی ندارد. اما پول هنگفتی نصیبش شد. خیلی بیش از آنچه که گیر من آمد. من فکر میکردم – بخصوص اینجا در برزیل – کتاب با توفیق چشمگیری روبرو شود. به این دلیل هم یک قرارداد پنجاه/پنجاه با او بستم. اما بعد او ترجیح داد یک مبلغ ثابت دریافت کند، و با آن پول یک خانهی نو خرید. با مزه اینکه داستان او دربارهی از دست دادن خانه و کاشانهاش است. و او با نقل آن، یک خانهی نو و بهتر به دست آورد. من خیلی از این موضوع خوشحال شدم. هم یک رمان تازه نوشته بودم و هم به یک بندهی نیازمند خدا کمک کرده بودم. انتظار داشتم از من تشکری بشود، یا دست کم احساس کنم که دلش را گرم کردهام. اما درست برعکس شد.
- چرا؟ کمک شما غرورش را جریحهدار کرده بود؟
پوییگ: خیر، کاشف به عمل آمد که ایشان اصولاً قصد اخاذی داشت. پس از چاپ کتاب، آمده بود که "مرا تهدید به مرگ کردهاند" و به این دلیل مجبور شده است کلی پول بپردازد تا دست از سرش بردارند. قراردادمان را به یادش آوردم که در آن آمده بود او خود مسئول همهی ارجاعات کتاب به اشخاص زنده است. من نام افراد و مکانها را عوض کرده بودم، و هیچ جا هم نامی از خود او به میان نیاورده بودم، و هیچکس از هویت واقعی او خبر نداشت. همین شد که ول کرد و رفت پی کارش. حرفهایش سراپا دروغ بود. اگر واقعیت داشت، با حال نزار به سراغ من میآمد. خدا را شکر که در قرارداد با او، همهی جوانب را رعایت کرده بودم و یک قرارداد واقعاً چارمیخه با او بسته بودم. باورم نمیشد. همین قدر که داستان را برایم نقل کرده و دلش را سبک کرده بود، خودش یک قدم مثبت بود برای او. تازه، بابت زمانی هم که داستانش را برای من تعریف میکرد، ساعتی از من مزد میگرفت.
- برعکس رسم روانکاوها!
پوییگ: دقیقاً... و علاوه بر اینها، خانهای هم گیرش آمده بود که تمثیلی بود بر تمامی آنچه که از دست داده بود. کتاب در واقع راجع به از دست دادن پدر است، شبیه مایهی داستان خودم، خیانت ریتا هیورث، و من سخت با او همدردی میکردم. من همیشه دربارهی کسانی مینویسم که به نوعی مسائل و مشکلات مرا انعکاس بدهند. کلاً شباهت بسیاری با من دارند، اما تغییرات زیادی در جزئیات میدهم. مثلاً در این مورد، طرف برزیلی بود، نه آرژانتینی. سی ساله بود و نه پنجاه ساله. قوی هیکل و خوش قیافه بود، که من نیستم. از سلامت کامل برخوردار است، که من نیستم؛ و بیسواد است، حال آنکه من ناسلامتی نویسندهام. مردسالاری از نظر او یک اصل مسلم است، حال آنکه مشکل اصلی و اساسی زندگی من است. وجه اشتراک ما، مسئلهی "پدر" بود؛ یا شبح پدر. و دست آخر، مثل دو برادر شده بودیم. از نظر روابط انسانی، به جایی نرسیدیم، اما خوشحالم که چنین اتفاقی افتاد، چون رمان تا حدی مورد توجه قرار گرفته است، و خوشحالم که توانستهام کمکش کنم.
- روال نوشتن این کتاب، با سایر کتابهایتان فرق داشت؟
پوییگ: بسیار زیاد. قبلاً هیچ وقت از ضبط صوت استفاده نکرده بودم. در مورد لعنت ابدی هم یک شخصیت واقعی در میان بود. اما روال کار، طور دیگری بود. شخصیتی را آفریدم – پیرمردی به نام رامیرز – تا بتوانم با او صحبت کنم. به راحتی میتوانستم خودم را به جای رامیرز بگذارم، چون در 1978 و 1979 که روی این کتاب کار میکردم،
یکی از سیاهترین دورههای زندگی من بود.
- بنا براین رمان را بر اساس گفتگویی که بین شما دو نفر جریان داشت نوشتید. مثل گفتگوی رامیرز و آن شخصیت دیگرش.
پوییگ: در عمل، کتاب را با هم نوشتیم. تمام مدت در کنارم بود؛ یک نوع درام روانی (پسیکو درام) بود که در جریان وقوع، بر روی کاغذ میآمد.
- در استفاده از این شیوهی خارقالعاده، چطور میتوانید دستمایهتان را کنترل کنید؟
پوییگ: اگربا شخصیتی آشنا باشید – تا حدی که امکان شناختن یک نفر دیگر وجود دارد – و آن شخص را در یک موقعیت مشخص قرار بدهید، قاعدتاً باید بتوانید واکنشهای او و بخصوص واکنشهای کلامیاش را پیشبینی کنید.
- اما کتاب پیچ و خمهای غیر منتظرهی گوناگونی دارد، این طور نیست؟
پوییگ: باید درست برعکس باشد. باید موقعیتی باشد که، خوب، البته من همه چیزشان را میدانم و احتمالاً میتوانم واکنشهایشان را در هر موقعیتی حدس بزنم. بنابراین کافی ست آدم بنشیند و نگاهشان کند. اما البته روابط ظریفی در میان است. آدم نمیتواند چیزی را به شخصیتهای کتابش تحمیل کند. آنها به نویسنده کمک میکنند، همه چیزشان را بیدریغ در طبق اخلاص میگذارند و به آدم تقدیم میکنند، اما باید به آنها احترام گذاشت.
- پس اول سعی میکنید شخصیتهای داستان را خوب بشناسید، و بعد رهایشان میکنید به حال خودشان.
پوییگ: نویسنده باید بتواند شخصیتی را در موقعیتی قرار دهد که هرگز در زندگی واقعی پیش نمیآید و پیشبینی کند که آن شخصیت چه خواهد کرد یا چه خواهد گفت.
- آمدیم و شخصیتی که دارید با او گفتگو میکنید حرفی زد یا کاری کرد متفاوت با آنچه که شما در ذهن داشتهاید.
پوییگ: هم در بوسهی زن-عنکبوت و هم در لعنت ابدی حرفی بجز آنچه که شخصیتها بر زبان آورده بودند نداشتم. البته، بافت قصه از من بود. آنها مادهی خام را نقل میکنند و بقیهی کار با من است.
- بیشتر نویسندهها از این جنبهی داستاننویسی خوششان میآید که شخصیتهایی میآفرینند و بعد میگذارند آنها هر کاری که دلشان خواست بکنند.
پوییگ: آه، نه، نه، نه، نه! من به شخصیتهایم احترام میگذارم. اگر نویسندهای شخصیتهایی را که آفریده است خوب بشناسد، وادارشان نمکند به هر کار بیهودهای دست بزنند.
- اگر قرار بر بازسازی دقیق و بیکم و کاست گفتگوهای واقعی باشد، پس فرق میان این نوع داستانپردازی و ... مثلاً مستندسازی چیست؟
پوییگ: طرز فکر و حرف زدن شخصیتهای من، کیفیتهای خاص آهنگین وتصویری دارد. من این کیفیتها را میگیرم و بافت خودم را به آنها میدهم. از نظر زیباییشناسی، نویسنده میتواند از هر روشی که میخواهد استفاده کند. آنچه که در حقیقت به حساب میآید، و آنچه که نوشته را به داستان تبدیل میکند، شیوهی کار است. نویسندهای که در داستانش از سوم شخص استفاده میکند، یک شیوهی ارتودکس و تثبیت شده را به کار میبرد. آنچه که مورد علاقهی من است، شیوهی خاص مردم واقعی در تکلم است؛ هر قدر هم که مغلوط و محدود باشد. این ممکن است محدودیتهایی برای من ایجاد کند، اما به نظر من نویسنده ازهر شیوهای هم که استفاده کند؛ تنها چیزی که او را محدود میکند، استعداد و قدرت خلاقهی اوست.
- چه نوع شخصیتهایی را به عنوان "شریک جرم" انتخاب میکنید؟
پوییگ: من فقط میتوانم دربارهی شخصیتی داستان بگویم که مسائل حاد مبتلا به خودم را منعکس کند. به نظر من، شخصیتهای یک داستان، وسیلهی ارائه و نمایش هستند. صداهای آنها انباشته از سرنخهای پنهان است، و من دوست دارم به آنها گوش بدهم. به همین دلیل است که نوشتهای من پر از گفت و گو (دیالوگ) هستند. گاهی هم پیش میآید که حرفهایی که بر زبان نمیآورند بیش از حرفهایی بیانگر ماجرا ست که بر زبان میآورند. شیوهی من، شیوهی کلاسیک "سوم شخص" نیست.
- و البته شما بایستی اینها را ویرایش کنید.
پوییگ: در داستانهایم من سعی میکنم زبان روزمرهی مردم را بازآفرینم. البته از پرگویی باید پرهیز کرد. نمیتوان اجازه داد که در رمان هم مردم مثل زندگی واقعی تا ابد از خودشان داد سخن بدهند.
- نوشتن به سیاق اول شخص راحتتر است؟
پوییگ: بله. وقتی به شیوهی گفتگوی اول شخص کار میکنم و شخصیت مربوطه را خوب میشناسم، کافی است گوش بدهم.
- به عبارت دیگر، ترجیح میدهید رماننویس در رمان حضور نداشته باشد.
پوییگ: من چندان علاقهای به گوش دادن به صدای خودم ندارم. من آدم خودخواهی نیستم.
- اما صدای مانوئل پوییگ همواره حضور دارد.
پوییگ: نقطه نظرهای من در دراز مدت عرضه میشوند؛ امیدوارم که اینطور باشد. یادم است که اوایل فعالیت قلمیام، یک نویسندهی مشهور اما خیلی بینزاکت گفته بود: " بله، من میدانم شخصیتهای مانوئل پوییگ چطور حرف میزنند، اما خودش چطور حرف میزند؟ او هیچ نقشی در بیان داستانها ندارد." من فکر میکردم که حد اعلای خودبینی را در دنیای سینما و بازیگری میتوان سراغ کرد، اما ظاهراً اشتباه میکردم.
- پس حسادت بین نویسنده جماعت هم رواج دارد؟
پوییگ: حال آنکه آنها قاعدتاً باید از دانش و بینش بیشتری برخوردار باشند!
- در بعضی از رمانهای شما، و بخصوص ماجرای بوئنوس آیرس به نظر میآید که آدمها در یک دنیای هنری زندگی میکنند، زیرا نمیتوانند در دنیای روزمری زندگی کنند. آیا شما هیچ در آرزوی زندگییی هستید که کاری به کار هنر نداشته باشید؟
پوییگ: این کتاب، سعی ندارد راه حلی پیشنهاد کند. قصد من این بود که نشان بدهم منابع نیرو و قدرت دیگری هم وجود دارد. اما زندگی ِ کاملاً تهی از تخیل، بسیار کسالتبار خوهد بود.
- به نظر شما داستان میتواند راه و رسم زندگی به مردم بیاموزد؟
پوییگ: تجربهی مستقیم البته از هر چیز بهتر است. اما در این صورت، آدم نیازمند یک هزار عمر دوباره خواهد بود. کتاب این خاصیت شگفت انگیز را دارد که زندگیهای دیگر را به شما نشان بدهد. کتاب میتواند منبع تغذیهی خارقالعادهای باشد.
- آسانترین و مشکلترین بخشهای کار نوشتن از نظر شما کدامند؟
پوییگ: شروع کار، سخت هیجانانگیز است، چون فکری به سرم میزند. بعد دنبال قالبی میگردم تا برای عرضهی آن فکر به کار ببرم. من همواره قالب کار را باید پیدا کنم و بعد محتوا را بیاورم. به نظر من، راه درستش این است، اما میدانم که نویسندگان دیگر به شیوهی دیگری کار میکنند. بعد، آن لحظهی سرنوشتساز سر میرسد که من در پی "صدای راوی" میگردم، که گاهی آسان به دست میآید، و گاه نه چندان آسان. اگر راوی را زود و سریع پیدا کنم که چه بهتر. اما همیشه هم اینطور نیست. باید صدایی پیدا کنم که متقاعدم کند، و این قضیه چندان آسان اتفاق نمیافتد. فقط موقعی جا میافتد که من به راوی اعتقاد کامل پیدا کنم. راستش، مشکلترین اخش کار، برای من، ماشین نویسی و ویرایش و پیرایش کار است. من هنوز جرأت نکردهام از ماشینهای "واژه پرداز" استفاده کنم. فکر میکنم برای ماشین کردن پیشنویسهای متفاوت، وسیلهی مفیدی باشد؛ میدانید، آدم گاهی یک پیشنویس را مرور میکند و کنار میگذارد و میرود به سراغ یک پیشنویس دیگر. وقتی یک نسخهی تمیز را ماشین میکنید، تصمیمهایی هم میگیرید. من حدود سی سال است که داستان مینویسم، و دیگر به یک روش خاص ویرایش و پیرایش عادت کردهام. خیلیها به من گفتهاند: "یک بار از این دستگاه استفاده کنی کافی است تا عاشقش بشوی." اما هنوز برای من زود است. شاید کتاب بعدی. من خوشم نمیآید رد پیشنویس اول را گم کنم. دوست دارم موقع ِ بازخوانی ِ یک نسخۀ ماشین شده، با قلم خط خطیاش کنم. پیشنویسهایم سر تا پا خط خوردگی دارند.
- نوشتههایتان را در مرحلهی بازخوانی خیلی زیر و رو میکنید؟
پوییگ: بستگی دارد. بوسهی زن-عنکبوت تقریباً بدون تصحیح در آمد. این رمان را با سهولت غریبی نوشتم. ماجرای بوئنوس آیرس و پوبیس آنجلیکال مشکلترین کارهایم بودند، چون بارها و بارها راویها عوض شدند. آخرین کارم، شب حاره سر میرسد هم نسبتاً راحت عمل آمد.
- موقعی که شروع به نوشتن میکنید، چه مقدار از کتاب را حاضر و آماده در ذهنتان دارید؟
پوییگ: بخش اعظم آن را... اما در مورد این آخری، اتفاق خیلی عجیبی افتاد. داشتم به آن شکل میدادم، و روی یک شخصیت واقعی – که در کتاب فرهرا نام دارد – کار میکردم، که یکباره غیبش زد. هنوز همهی اطلاعات لازم را از او کسب نکرده بودم. بعد یک آدم جالب دیگر – که در واقع برای داستان دیگری در نظرش داشتم – وارد تصویر شد، و من فکر کردم بد نیست او را وارد همین رمان بکنم. کاملاً تصادفی بود. اما بعد او هم غیبش زد. خیلی خیلی عجیب بود. هر دو در محلهمان سکونت داشتند و با آنها رفت و آمد داشتم، و هر دو بیخبر ناپدیر شدند. اما همین شد که قالب نهایی رمان به دست آمد. ناپدید شدن آنها اصل اساسی قالب کنونی داستان شد. طبیعتشان این بود. در یک نقطهی مشخص، دیگر نتوانستند مسئولیت بپذیرند. و رفتند پی کارشان. بنابراین، واقعیت کاملاً روال داستان را دیکته کرد. تا آن وقت، چنین اتفاقی برای من پیش نیامده بود. اما مسئلهای نبود؛ خیلی هم خوب شد.
- به نظر شما شرایط و محیط است که سرنوشت آدمها را رقم میزند؟
پوییگ: این دیگر از آن چیزهای دهشتانگیز است: فرهنگ ماست که سرنوشت ما را رقم میزند. و عمدتاً از آن جهت که یاد میگیریم نقشهایی را بازی کنیم. برای من، قضیه با نقشهای کاملاً غیرطبیعی و سهمگین جنسی شروع میشود. به نظر من، سکس پدیدهای است بس پیشپا افتاده و عاری از هرگونه معنی یا وزن اخلاقی. چیزی نیست مگر بازی و تفریح؛ عین عصمت. اما یکباره یک نفر تصمیم گرفت که سکس بایستی "وزن اخلاقی" پیدا کند. یک پدرسالار، مفهوم "گناه جنسی" را ابداع کرد تا تفاوتی بتوان قائل شد بین فاحشهی توی خیابان و قدیسهی توی خانه.
- و اخلاقیات مردها خیلی متفاوت است؟
پوییگ: مردها اصولاً قائل به اخلاقیات نیستند! مردِ آکنده از نیروی جنسی، عین یک نریان است؛ نمونهی مجسم صحت و سلامت است. زنی که دارای نیاز جنسی شدید باشد، تا همین اواخر، قربانی غدههای جنسیاش بشمار میرفت. قابل اعتماد نبود، چون فکر میکردند کسی که به این سهولت تن به آمال جسمانی بدهد، باید یک اشکال جسمی یا دماغی داشته باشد. همینکه سکس دارای بار اخلاقی میشود، مسائل دهشتناکی پیش میآیند که اصلاً ضرورتی ندارند. اصل اساسی سکس، لذت بردن است و بس. من سکس را از پدیدههای زندگی نباتی میدانم. نباتی به معنی خوردن و خوابیدن. سکس همان اهمیت را دارد که خوردن و خوابیدن. اما همان قدر هم فاقد معنی و مفهوم اخلاقی است.
- در پایان رمان پوبیس آنجلیکال وقتی آنا در مییابد که ،مثل فرشتهها، فاقد سکس است، شروع میکند به فکر کردن دربارهی کسانی که دوستشان دارد. آیا منظورتان این است که وقتی مردم سکس را کنار بگذارند، میتوانند یکدیگر با دوست بدارند؟
پوییگ: بله، موقعی که این مسئله حل شد... یا اینکه میتوانید اصلاً آن را مسئله به حساب نیاورید. همینکه سکس به منزلهی وسیلهی برتری یا کهتری کنار گذاشته شد، معنی و مفهوم (کنونی)اش را از دست خواهد داد.
- فکر میکنید در دنیای امروز، کنار گذاشتن نقشهای جنسی امکانپذیر است؟
پوییگ: این ایده در حال حاضر یک آرمان اوتوپیائی است. اما به نظر من تنها راه حل است. دگرگونیهای پس از 1968 به این راه حل میانجامند. شما خیلی جوانید؛ نمیدانید این دنیا در سالهای دههی چهل چگونه دنیایی بود. من خیلی خوب یادم است. زنان کاملاً آگاه، حرفهای عجیبی میزدند از این قبیل که « اگر از مردی که در آغوشم میکشد ترس و واهمه نداشته باشم، نمیتوانم از رابطهی جنسی با او لذت ببرم». این اسطورهی برتری مردان، همه جا احساس میشد.
- و زن و مرد به یکسان قبولش میکردند...
پوییگ: از آنجا که آدم یاد میگرفت که از رابطهی جنسی به آن صورت لذت ببرد، یعنی به صورت تصرف کامل طرف، بنابراین چیزی بود که مورد چون و چرا قرار نمیگرفت. حالا باور همگانی این است که موقعیت منصفانهای برای زنان نبود، اما طبیعی بود. اگر آدم با آن مخالفت میکرد، غیر طبیعی بشمار میرفت. زن میبایست نرم و نازک باشد و تسلیم محض. و تنها در این صورت بود که میتوانست (از رابطهی جنسی) لذت ببرد. بعد، پس از کسب مقداری تجربه، احساس میکرد که یک جای کار عیب دارد. پس، راه دیگری مییافت تا تلافی کند. ما آنقدر غرق سرکوبی جنسی شدهایم که تصور دنیایی بدون آن غیرممکن است. اما سرانجام روزی شاهد آن خواهیم بود.
- در بوسهی زن-عنکبوت، در شرایط خوفانگیز سلول زندان، یک اوتوپیای کوچک خلق شده است. به نظر شما، مولینا و والنتین به ورای نقشهای سنتیشان رسیده بودند؟
پوییگ: پیش میآید. خیالبافی نمیکنم؛ آنچه که من میدانم، حاصل تجربه است.
- اگر نویسنده نبودید، میتوانید بگویید چه شغلی ممکن بود پیش بگیرید؟
پوییگ: شغلی که ازش لذت ببرم؟ بدم نمیآمد خواننده بودم. اما صدا ندارم. یا شاید نوازنده؛ یک کار خلاقه. پیشترها نقاشیام بد نبود، اما دنبالش را نگرفتم.
- چرا نویسنده شدید؟ حس میکنید که نیازی به نوشتن دارید؟
پوییگ: از نظر من، یک نعمت خداداد بوده است. اوایل، فکر میکردم سینما دنیای من است. اما از کار سر صحنه و همکاری با آنهمه آدم خوشم نیامد. این شد که تصمیم گرفتم فیلمنامه بنویسم. اما هیچکدام از فیلمنامههایم را نفروختم. نوعی کارآموزی بود، یا تمرین پیش از ورود به عرصهی ادبیات. بعد که سرانجام شروع کردم به نوشتن رمان، متوجه شدم که دنیای خودم را یافتهام، چون از همان آغاز هم قصد داستانپردازی داشتم. حالا با تصویر یا با کلام، فرقی نداشت. لُب مطلب این است که با بازآفریدن ِ واقعیت، بهتر میتوانم آن را درک کنم. میتوانستم تا هر چند بار و هر قدر که دلم میخواهد در متن اثر دست ببرم و اصلاحش کنم، بیآنکه غم کمبود بودجه و فشار مالی در کار باشد. میتوانستم خرج زندگیام را در بیاورم، و تازه خیلی هم کار فرحانگیز و لذتبخشی است. البته یک رشته جنبههای ثانوی هم در کار مطرح میشود که کمی دست و پا گیر هستند.
- مثل مصاحبه؟
پوییگ: کم وبیش! بدتر از آن، حسابرسی و حسابداری و سر و کله زدن با ناشرهاست و این حرفها. اما آنچه که به معنی واقعی کلمه کسالتبار و ناخوشایند است، رابطه با منتقدهاست. آنها گاهی خیلی غیر مسئولانه برخورد میکنند. استثناهایی هست، اما خیلی کم. به یک معنی، کالجها همیشه به نجات من آمدهاند. آنجا یک برخورد تماماً متفاوت میبینید، اما خیلی بعدتر پیش میآید؛ موقعی که کتابی تازه از چاپ در آمده، چیزی که بیدرنگ احساس میشود، برخورد با مطبوعات است.
- سالها طول میکشد تا دانشگاهها کتابی را برگزینند.
پوییگ: بله، و واکنششان هم چندان تأثیر مثبتی ندارد. اما همینکه میشنوید یک نفر کارتان را پذیرفته است، خستگی از تنتان در میرود. منتقدان روزنامهها و مجلهها تنها هدفشان تفریح خاطر خریداران نشریه است. و این کار را به بهای قربانی کردن نویسندهها میکنند. در بسیاری از موارد هم صداقتی در کار ندارند، چون که منتقدها جزو گروههایی هستند که نویسندهی مربوطه را دوست ندارند؛ و این دهشتناک است. کتابهای من به 24 زبان مختلف چاپ شدهاند؛ من منتقدها را میشناسم. در مطبوعات اسپانیایی زبان، بایستی با منتقدان مکزیکی و آرژانتینی و شیلیایی سر و کله بزنم. و هر یک از این حضرات هم لم مخصوص دارد. من که هیچ دل خوشی از این قضیه ندارم.
- به این موضوع خیلی اهمیت میدهید؟
پوییگ: آخر، متأسفانه، منتقدها قدرت دارند. با گذشت زمان، البته، کتاب حقانیتش را به کرسی مینشاند. اما آنها قدرتش را دارند که این فرایند را کلی به تعویق بیندازند. روابط من با منتقدها اصلاً حسنه نبوده است. هیچ خوش ندارم به آنها دست مریزاد بگویم.
- به نظر شما، نویسندگی را میشود آموزش داد؟
پوییگ: نه، اما میشود دربارهاش بحث کرد. موقعی که در سیتی کالج و دانشگاه کلمبیا (هر دو در نیویورک) تدریس میکردم، تجربههای خودم را به بحث میگذاشتم و بعد به دانشجویان تمرین میدادم. من دوست ندارم وارد کلاس بشوم و بنشینم و به یک نفر بگویم حالا بگیر این متن را برای بقیه بخوان.
- تدریس هیچ به کار نویسندگیتان کمک کرده است؟
پوییگ: همیشه کمک کرده است، چون آدم همواره مشغول بحث و تبادل نظر دربارهی مسائلی است که مثل کابوس، شب و روزش را سیاه کردهاند.
- درس دادن به دانشجویان آمریکایی چطور بود؟
پوییگ: خیلی جالب بود. چون میتوانستم با ترس و هراسها و مسائلشان آشنا بشوم. این را دریافتهام که چه در آمریکا و چه در آمریکای لاتین، نویسندهی جوان معمولاً از نظام حاکم بر کشورش دل خوشی ندارد. اما در آمریکای لاتین، احتمال آن وجود دارد که بتوانید نظام را واقعاً بلرزایند، چون نظامهای آمریکای لاتینی لرزاناند. اما نویسندگان جوانی که "شیوهی زندگی آمریکایی" را دوست ندارند، خود را قادر به انجام کاری نمیبینند، چون لرزاندن "وال استریت" کار سادهای نیست. شما ممکن است از "وال استریت" خوشتان نیاید، اما نظامی است که عین ساعت کار میکند. همچنین است در کشورهایی از قبیل آلمان. طرفه آنکه کشورهای آمریکای لاتین، با وجود بیثباتیشان، به نویسندهها و روشنفکرها این امید را میدهند که به آنها نیاز دارند. در آمریکای لاتین، این توهم وجود دارد که یک نویسنده میتواند چیزی را تغییر دهد؛ که البته به این سادگی هم نیست.
- موقع نوشتن، خوانندگان خاصی را مد نظر دارید؟
پوییگ: میتوانم بگویم که هر رمان برای کسی ، و یا برای متقاعد کردن شخص بخصوصی، نوشته شده است. تقریباً مثل اغوا کردن یک نفر. اگر نگوییم اغوا کردن، حداقل تلاشی است برای توضیح دادن چیزی به یک نفر.
- وقتی که مشغول نوشتن کتابی هستید، هر روز مینویسید؟
پوییگ: من عاشق یک برنامهی منظم روزانه هستم. بدون برنامه نمیتوانم کار کنم. باید هر روز سر همان ساعت همیشگی شروع کنم به کار. کلی هم طول میکشد تا بیدار بشوم، این است که صبح نامههایم را مینویسم، ترجمهها را بازبینی میکنم...و خلاصه کارهایی که زیاد حال و حواس جمع لازم نداشته باشد. بعد برمیگردم، ناهاری میخورم، و قیلولهای. بدون یک چرت خواب قیلوله، خلاقیت غیر ممکن است. ساعات کار واقعیام از چهار تا هشت است. بعد شام میخورم و تعطیل. بعد از شام نمیتوانم کار کنم. تعطیل میکنم و فیلمی را روی دستگاه ویدئو تماشا میکنم. تعطیل آخر هفته هم این برنامه ادامه دارد. چون اگر یکی دو روز وقفه در کار بیندازم، شروع دوبارهی آن خیلی سخت است.
- اما نمیتوانید وانمود کنید که روزهای آخر هفته، عین بقیهی روزهای هفته هستند.
پوییگ: بله، خوب، البته گاهی هم دوستان برنامهام را مختل میکنند.
- کدام رمانتان را بیشتر دوست دارید؟
پوییگ: مشکل بتوان گفت. از هیچ یک بیشتر از بقیه بدم نمیآید. هر یک از آنها مسائل خودشان را دارند، اما باید اذعان کنم که اگر چاپشان کردهام، به این دلیل بوده است که به نظر خودم حرف قابل ارائهای در آنها بوده است. این را نمیتوانم از شما پنهان کنم.
نظرها
خوش آمديد همسايه جان! می بينم که هنوز جا نيفتاده ايد و لامپ تان بايد عوض شود و سيمکشی تکميل شود و طاقچه ها را بچينيد و خدا خواهد حوض را هم از آب زلال پر کنيد بعد هم ما را به يک پياله چای دعوت کنيد. اگر يک وقت نانی، نمکی، چيزی خواستيد در خدمت ايم. تعارف نکنيد.
Posted by: سيبستان | February 3, 2006 4:50 PM